عزیز دل مامانعزیز دل مامان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 10 روز سن داره

یکی میاد که متعلق به ماست

خاطرات بعد از زایمان

1394/7/6 12:42
152 بازدید
اشتراک گذاری

بعد از اینکه زایمانم تموم شد.یکی از کادرای بیمارستان میگفت زودتر کار این مریض رو تموم کنین تا ببرمشون دم در خانوداش ببینشش.چون جمعیت پشت در زیاده.ابجی هامو خاله هامو و دختر خاله هام همه پشت در بودن.

 

بعد از اینکه خانوادمو دیدم.بردنم اتاق ریکاوری.و دخترمو اوردن تا بهش شیر بدم.وایییی که چه حس قشنگی بود.کیف میکدرم وقتی اون دهن کوچولوش تلاش میکرد برای مک زدن.مامان به قربونش

 

بعد از یکی دوساعت به بخش منتقل شدم.مامانم شب کنارم موند.دختر صبور و ارومم اصلاا اذیت نکرد.منم که حالم خداروشکر خیلی خوب بود.بدون کمک مامانمم کارامو انجام میدادم و با دوستام از طریق تلگرامم همش در ارتباط بودم.

 

 

پسندها (2)

نظرات (1)

خواهری
6 مهر 94 13:00
سلام ...به سلامتی حضور دختر کوچولوتون. .. راستش دردها به حضورش می ارزه
مامانی سارا و بابا جون رضا
پاسخ
اون كه صد البته